تبليغاتX
صـبـــح ســــــــــــوران - حاج شه بخش اولین عکاس بلوچـــــستان

صـبـــح ســــــــــــوران

خبریی-فرهنگی ،تاریخی،اجتماعی

scan0001-0-27590.jpg-81010 


«نیک محمدشه بخش» اولین فردی بود که هنر عکاسی را به استان آورد و اولین عکاسخانه را قبل از انقلاب در زاهدان راه اندازی کرد.

وی همچنین یکی از قدیمی ترین خبرنگاران استان است و در گذشته­ای دور با روزنامه اطلاعات همکاری داشته است. با اینکه 71 ساله است اما با ذوق و شوق فراوان و بسان یک جوان سرحال از خاطراتش می گوید؛ بسیار خوش مشرب است و چنان گرم سخت می گوید که انگار سالیان سال است ما را می شناسد!

 صندوقچه ای از خاطرات و تجربیات را با خود در سینه دارد و از بیان هر یک انرژی مضاعفی می گیرد. آلبوم عکسهایش که در موضوعات گوناگون دسته بندی شده اند، خود می تواند مهر محکمی بر این ادعا باشد. آنچه در پی می آید خاطرات شیرین اوست که گزارش وار از نظرتان می گذرد.

حاج نیک محمد شه بخش خاطراتش را با اشاره به آمدنش از چشمه به زاهدان بازگو می کند: «در 12-10 سالگی به زاهدان آمدم و یک یا دو سال با دایی ام زندگی کردم. سپس به تهران رفتم ، در تهران به دلیل اینکه از وضعیت تغذیه مناسب برخوردار نبودم مسلول شدم. (مسلول: کسی که به مرض سل گرفتار می شود) 23ماه در بیمارستان شاه آباد بستری شدم بطوری که قرار شد بدلیل شدت بیماری یکی از ریه هایم را بردارند. آن موقع بود که حضرت پیغمبر (ص) را در خواب دیدم که قرصی به من داده و فرمودند: بخور و برو خدمت خلق کن. بعد از آن خواب زمانی که تصمیم گرفتم بروم تا ریه ام را بردارند پزشکان عنوان کردند که ریه شما سالم است ... و اینجا بود که زندگی من شروع شد!»

وی در ادامه به عدم حضور 12-11 ساله اش در زاهدان اشاره کرده و می گوید: «بعد از 12-11 سال به زاهدان برگشتم. به لطف یکی از اساتید در طول 23 ماه مسلولیتم در بیمارستان از نعمت سواد و هنر میناتوری برخوردار شدم. مردم در شهر از وضعیت معیشتی خوبی برخوردار نبودند مجددا بنا به دعوت یکی از دوستان به شیراز رفتم. سوغات سفر دو تابلوی مینیاتوری بود؛ یکی را به دوستم و دیگری را به دوستش که عکاس بود هدیه کردم . او نیز به پاس قدردانی از هدیه ام عکسی از من گرفت. بعد از چندین ملاقات خواستار عکسم شدم که جواب داد به دلیل روتوش نشدن، آماده نیست؛ این کار را برادرم انجام می دهد که در حال حاضر تهران است... به او پیشنهاد دادم که انجام روتوش عکسم را به خودم محول کند. متعجب شد و گفت مگر تو روتوش یاد داری؟

با اتکا به ظرافت کاری و تجربه ام در هنر مینیاتوری به نحو احسن روتوش عکسم را انجام دادم. بسیار متعجب شده بود و پرسید: نگفتی روتوش را چگونه یاد گرفتی؟ فقط به این که مینیاتوریستم بسنده کردم و گفتم دیدید که خراب نشد!

اینجا بود که پیشنهاد داد با او در عکاسی مشغول به کار شوم. خوشحال شدم و پذیرفتم؛ از لحاظ درآمدی نیز برایم بسیار قابل قبول بود، اما این فرد آنقدر در کارش شیطنت به خرج میداد که حد نداشت! دوست نداشت به من عکاسی بیاموزد، بلکه میخواست صرفا روتوش عکسها را انجام دهم، اما بر اساس علاقه و پیگیریهای مکرر و با دقت خودم توانستم این هنر را فرا بگیرم.

روزی که اولین چاپ عکس را تحویلش دادم کلی متعجب شد و برایش قبول اینکه چطور یاد گرفتم سخت بود. به هر حال دوباره پیشنهاد کار به من داد، البته تا زمانی که برادرش از تهران برگردد؛ این بار نیز با روی خوش پذیرفتم اما به این شرط که او تمام فن و تخصص عکاسی را به من بیاموزد تا پس از عزیمت به زاهدان یک عکاسی راه اندازی کنم...

به زاهدان آمدم اما متاسفانه هیچگونه پشتوانه مالی نداشتم. وسایل و تجهیزات عکاسی 5 هزار تومان سرمایه نیاز داشت. در آن زمان تاجری بنام شیخ فیض بود که از قضا دستش به خیر بود. خدمتش رسیدم، مشکلم را مطرح کرده و خواستار 5 هزار تومان وام شدم. خوشبختانه پذیرفت. بسیار خرسند شده و عازم تهران شدم. بعد از خریداری دوربین، وسایل و تجهیزات عکاسی به زاهدان برگشتم و اولین عکاسی را به نام عکاسی «زیبا» در «چهار راه چه کنم» فعلی راه اندازی کردم. متاسفانه، زمانی که عکاسی را راه اندازی کردم هنوز مردم به این آگاهی نرسیده بودند که عکاسی هنر است. آنها طبق شنیده هایشان این استنباط را داشتند که عکاسی و مجسمه یعنی بت و باید روز قیامت آن را زنده کنی! در آن زمان یکی از ملاهای بلوچ که بنده خدا آدم لنگی بود، لنگ لنگان پیش من آمد و گفت: تو پدرت آدم دین داری بود چرا بت خانه درست کرده ای؟ گفتم: این بت خانه نیست و شروع کردم به توضیح در این خصوص که عکاسی علم است و ... اما او میگفت باید روز قیامت به همه این عکسها روح بدهی! گفتم خداوند که زورگو نیست و میداند که نمیتوانم به اینها روح بدهم! به هیچ توضیحاتم برایش قابل قبول نبود و نظریه خودش را داشت. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه اداره آمار اعلام کرد از این به بعد به هیچ وجه، شناسنامه بدون عکس صادر نمی شود. با اعلام این امر مردم یک باره برای عکس گرفتن هجوم آوردن به طوری که حتی وقت سر خاراندن هم نداشتم.

از طرفی گفته بودند هر کس شناسنامه اش بدون عکس باشد باطل است. از قضا همین ملا نیز آمد و گفت: از من عکس بگیرید، گفتم قبول اما روز قیامت اگر بخواهم به شما روح بدهم شما لنگید و من نمیتوانم این لنگی شما را چکار کنم؟! این اولین برخورد من با پدیده عکاسی بود. بعد از اینکه عکاسی جای خود را در جامعه پیدا کرد، با توجه به اینکه کارت خبرنگاری روزنامه اطلاعات را داشتم شروع به ارائه اخبار و گزارشات به روزنامه کردم. از این طریق شهرت بسیار زیادی پیدا کردم ... از دیگر اقداماتم میتوان به فرستادن دخترم به مدرسه که با فرهنگ حاکم در جامعه مغایرت داشت، اشاره کرد. زمانی که دخترم را به مدرسه فرستادم بگو و مگوها شروع شد. در آن زمان هنوز عبدالعزیز نیامده بود، قاضی بنام شاه محمد به من گفت که مردم از شما شاکی­اند که شما دخترتان را به مدرسه فرستاده­اید، جواب دادم چه ایرادی دارد اینها درس می خوانند، بعد هم در اینجا زندگی میکنند و به مردم خدمت می کنند. گفت بهتر بود این کار را نمی کردی، اما من علیرغم مخالفت ها پافشاری کردم و این کار را انجام دادم؛ بعد از اینکه دخترم درسش تمام شد معلم شد. با مشاهده این وضعیت مردم راغب شدند تا دخترانشان را به مدرسه بفرستند...»

«نیک محمد» تاکید میکند: «من اولین عکاس و خبرنگار بودم و اولین دختری هم که به مدرسه رفت دختر من بود»

وی در ادامه به تهیه و خبر و عکس پیرامون کشته شدن دادشاه پرداخت و گفت: «به دلیل ارسال این خبر و عکس ها از طرف روزنامه اطلاعات مبلغ هزار تومان پاداش دریافت کردم. اما توانستم از محل فروش عکسهای دادشاه در زاهدان 5000 تومان کسب کنم... همچنین در سال 1342 برنده بهترین عکس در ایران شدم. موضوع مسابقه نیز عکسهای جالب و بحث برنگیز بود و عکس من مربوط به دو سوسمار بود که با هم گلاویز شده بودند ...

از دیگر موارد می توان به مقاله ای تحت عنوان تاگز که باعث شد لوت های گناه­آباد، تربیت حیدریه، سبزوار، اردکان، یزد و میبد، بندرعباس، کرمان، جنگل کاری شود اشاره کرد. بدین نحو که پروفسور گیاه شناسی بعد از شناسایی محل بذر تاگز توسط من مقدار زیادی از این بذر را با خودش به فرانسه برد تا یک لوت را در آنجا جنگل کاری کنند. بعد از مصاحبه با او در مقاله ام به این امر اشاره کردم که ای کاش در مملکت ما هم کسانی پیدا می شدند تا با دسترسی به تاگز در حد وفور لوت های بی آب و علف ایران را تبدیل به جنگل می کردند. بعد از چاپ این مطلب دفتر شاه نامه ای به وزیر کشور نوشت و سپس به جهاد کشاورزی شهرستان، تا مرا شناسایی کنند و اقدامات لازم را در خصوص رسیدگی به مقاله انجام دهند.

از این موارد زیاد است اما نمیتوان در این مصاحبه به همه آنها پرداخت. در ادامه عرایضم لازم می دانم به وحدت خوبی که در آن زمان بین شیعه و سنی وجود داشت اشاره کنم و بگویم که این وحدت مدیون تلاشهای مرحوم آیت الله کفعمی و مرحوم مولوی عبدالعزیز بود. آنها با هم بسیار رفیق بودند و همیشه در همه جا با هم به حل مشکلات و مسائل می پرداختند.

خاطرم هست مرحوم مولوی عبدالعزیز به حج مشرف شده بود؛ پس از حج برای دیدار امام خمینی (ره) به عراق رفته بودند. امام (ره) در حضور ایشان و سایر حاضرین در جلسه که از مراجع بودند فرموده بودند: تا زمانی که آیت الله کفعمی و مولوی عبدالعزیز در زاهدان هستند ما هیچگونه ناراحتی و نگرانی مذهبی نداریم ...

الحق چنین هم بود و حل مشکلات و مسایل به صورت ریز و موشکافانه بدون بروز هیچ اختلافی خود گواه این بیانات بود...»

استاد شه بخش در بین گفته هایش به بیماری قلبی اش در ابتدای سال جاری اشاره کرد و توضیح داد که چگونه پزشکان به خانواده­اش گفته بودند «نیک محمد» فوت کرده است، اما به لطف الطاف الهی، یکباره قلبش به تپش در می آید و پرستاران متحیر، بلافاصله پزشک را با خبر میکنند...

با این تفاسیر او علاوه بر چشیدن سرد و گرم روزگار طعم مرگ را هم چشیده است...

 

 

scan0005-0-4534.jpg-59435